تبليغاتX
حـــــــضــــــــرت عـــــــــشــــــــق

يک روز باراني
تاريخ: شنبه 1386/07/14 ساعت :2:9 قبل از ظهر

يک روز باراني با تو آشنا شدم؛ رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم خيس شديم! و هنوز

باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئي رفتي و من به ديگر سو خيس شديم! ..... و حالا وقتي

باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
onLoad and onUnload Example