يک روز باراني
تاريخ: شنبه 1386/07/14 ساعت :2:9 قبل از ظهر
يک روز باراني با تو آشنا شدم؛ رفتيم، گفتيم، خنديديم ، چقدر خوش بوديم خيس شديم! و هنوز
باران ميباريد که از هم گذشتيم؛ تو به سوئي رفتي و من به ديگر سو خيس شديم! ..... و حالا وقتي
باران مي بارد نمي دانم بخندم يا گريه کنم؟ زيرِ باران کدام خاطره را نگاه دارم و کدام را بشويم

