همیشــــــــــــــه بارانی
تاريخ: شنبه 1386/07/14 ساعت :2:8 قبل از ظهر
چقدردوست داشتم حرفهایم را بفهمید. چقدر دوست داشتم نگاههایم را درک کنید
چقدر دلم می خواست یک نفر از من بپرسد: چرا نگاههایت انقدر غمگین است؟
... چرا لبخندهایت این قدر بی رنگ است؟ ..... اما افسوس که هیچکس نبود
و همیشه من بودم و تنهایی ام .... من و تنهایی و دفتری پر از خاطره
آری ـــــ با شما هستم
شمایی که بی تفاوت از کنارم گذشتید و حتی یک بار هم نپرسیدید
چـــــــــــــرا چشـــــــــــمهایت همیــــــــــشه بارانــــــــــــی اســــت؟
