دست قاصدکها در خوابهای آرام شبانه ات به استقبال رنگین کمان رفتی...بی آنکه برای
دلتنگی های شبانه ام لالایی بخوانی...تو دوشادوش ابر های بازیگوش در پیاده روهای
آرزوهای سرخوشانه راه رفتی و لبخند دزی...بی آنکه دستانم را با خود همسفر سازی و
دامنم را از عطر یاس و اقاقی لبریز کنی...
هرگز تو را فراموش نخواهم كرد...حتي اگر مرا از ياد ببري....و هرگز از تو رنجور نخواهم
شد...چرا كه دوستت دارم...دیوانه وار عاشقت شدم...چرا كه مهرباني را در تو ديدم....با
چشمانت وجودم را دگرگون كردي....و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم....انگاه كه از برابر
ديدگانم دور شوي....خورشيد وجودم پنهان میگردد...ابرهای غم و اندوه مرا در برميگيرد...و
به دنياي غريبي ميبرند...هميشه در قلبم حضور داري...عشقت زندگانيم را گلباران كرده است....
تمامی اين دنيا را با قلبي پر از رمز و رازدركنارت طي خواهم كرد و
در اين راه هرگز تنهايت نخواهم گذاشت...
تو آموزگار درس عشقی... در کلاس تو می توان عاشقی را و عشقهای زلال و حقیقی را آموخت. تو آموزگار لحظه های نجابت و صداقتی.
کاش وقتی دلی گرفت به یاد قلب شکسته اش تا صبح ستاره ها را مهمان چشمانش کنیم و
شقایقهای عاشق را پیشکش قلب ناآرام او. کاش رسم معرفت را هیچ گاه از یاد نبریم.
کاش وقتی دلی گرفت برایش سایبانی از مهربانی بسازیم و دستانی را که بوی عشق می دهند
نثارش کنیم.
روزگاری که تو بودی و عشق تو روشنایی دلم از تمام روشنایی های شهر بیشتر بود...اما اکنون چراغهای خانه روشن است و چراغ دلم خاموش. به ستاره های آسمان هم گفته ام اگر
خاموش باشند غمی نیست چون به تاریکی و خاموشی عادت دیرینه دارم. قلب مرا نگاه کن !
پراز درد و غم است... بی ستاره *** و خاموش!
دلم در سینه احساس غریبی می کند. بهانه می گیرد و تو را می خواهد. تو نیستی و بجز خوشبختی همه چیز اینجا هست! می نویسم... امشب نیز چون تمام شبها دلم هوایت را
کرده است
کاش می دانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه می سوزد. کاش می دانستی شمع
آرزوهای مرا باد جدایی تو خاموش کرد. کاش می دانستی جای تو برای همیشه کنار
تنهایی من خالیست. کاش می دانستی این دل پس از تو دیگر ارزش نگه داشتن ندارد.
کاش قصه تنهایی مرا از چشمان ین فروغم می خواندی. حالا چگونه به نبودن
همیشگی ات عادت کنم...؟؟؟
تمام کوچه پس کوچه های دلم را به میمنت ورودت چراغانی و بر دیوارهای سنگی اش
تابلوهایی از عشق و مهر آویزان کردم.پنجره های دلتنگی ام را به روی آمدنت گشودم
تا پر از عطر تو شوم. کی خواهی آمد تا دلم تمام واژه های زیبا را فرش راهت کند؟؟؟
بیا تا در خلوتی عاشقانه لب های مرده ام را با طراوتی از لبانت زنده کن و برای سپیده ای دیگر دست به دعا گشاییم و تمام کینه ها را به آب بسپاریم. بیا نا سرزمین تاریک دلمان را
با فانوسی از عشق برافروزیم تا محبت در رگ هایمان موج بزند.......
همه شبها دستان پر از خواهش و نیازم را به سوی آسمان دراز می کنم ... چشمانم را می بندم و با تمام احساس تو را نجوا می کنم .همه شب کارم همین شده که کنار پنجره اتاقم بایستم و
نظاره گر ستارگان آسمان باشم و انتظار تو را بکشم.توکی می آیی عشق من...؟؟؟
امروز دلم بارونی تر از این آسمون شده ، چشمام دیگه قدرت نگه داشتن اشک رو توی خودش نداشت ، مجبور شدم که خودم رو راحت کنم و بغض رو بشکنم، توی این دنیا چیزهایی می بینم که دلم رو میشکنه، دلم میخواد که بازم گذشته های شیرین برگرده و راههای بلند و روشن آینده رو دوباره ببینم، در حال حاضر که به بلندی راه رسیدم پاهام توان رفتن نداره ، توی پستی های راه می دویدم و دست اندازهای راه برام خیالی نبود اما الان که میخوام برم به بالا برسم نمیتونم، به دستای پرتوان تو نیاز دارم هرچی میگردم نیستی، خواهش می کنم کنارم بمون و کمکم کن که این راه طاقت فرسا رو باهم به پایان برسونیم. همیشه عاشق و منتظرت می مونم تا دوباره برگردی
عاشقونه نگام نکن ، نذار دوباره بشکنم.
نذار تو این غروب تلخ ،از همه چی دل بکنم.
نذار صدای قدمات،بغض سکوتو بشکنه.
که این سکوت لعنتی، قشنگترین حرف منه.
واسه یه حس بی دلیل، قلبمو قربونی نکن.
نگاه سردمو ببین،دل از کسی نمی بره.
هیشکی واسه عاشق شدن، قلب یخی نمیخره.
دیگه رو خاک تن من ، بذر محبتو نپاش.
برای دلسپردگی، به فکر یه فرشته باش.
صبر کن عاطفه دلگیر شود،بعد برو .
یا کمی از تو دلم سیر شود، بعد برو .
صبر کن طفلک نو خواستۀ عاشقی ام ،
زندگانی کند و پیر شود بعد برو .
تازه از راه رسیدی، به سفر فکر نکن.
باش تا وقت سفر دیر شود، بعد برو.
صبر کن تا به نهانخانه ی ایمان و وفا،
ذهن با وسوسه درگیر شود بعد برو .
باش تا مرگ که در هجر تو مشتاق وی ام ،
بهر من قسمت و تقدیر شود بعد برو .
تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن ،
باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو .
عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن ![]()
عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن ![]()
عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب ![]()
عشــق يعني تشنگي يعني سراب ![]()
عشــق يعني خواستن و له له زدن ![]()
عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن ![]()
عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت ![]()
عشــق يعنـي چون همـيشه باختن
عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم ![]()
عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم ![]()
عشــق يعنـي يـك بيـابـان خـاطـره ![]()
جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی
فراموشی کرد.قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او
را داشتی؟ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟و شما پاها که همیشه آماده رفتن به
سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفتید؟؟؟
همه ی اعضا روی برگرداندند و جلسه را ترک کردند.تنها عقل و قلب ماندند.عقل گفت:دیدی ای قلب؟
همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت
می کنی؟؟؟ قلب ناامید نالید و گفت:
من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و
فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.پس من همیشه از عشق حمایت می کنم!!!!
بلبل ازشوق گل و پروانه ازسودای شمع هر کسی سوزدبنوعی در غم جانانه ای
در حسرت ديدار تو بگذار بميرم بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم
بگذار كه چون ناله ي مرغ شباهنگ در وحشت و اندوه شب تار بميرم
بگذاركه چون شمع پيكر خود را كنم آب در بستر اشك افتم و ناچار بميرم
ميميرم از اين درد كه جان دگرم نيست تا از غم عشق تو دگر بار بميرم
تا بوده ام اي دوست وفا دار تو بودم بگذار بدان گونه وفا دار بميرم

