تبليغاتX
حـــــــضــــــــرت عـــــــــشــــــــق

همیشه تنها...
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:59 قبل از ظهر
.... و تو برای جاده ها دست تکان دادی بی آنکه حتی به چمدانم نگاهی بیندازی...دست در

دست قاصدکها در خوابهای آرام شبانه ات به استقبال رنگین کمان رفتی...بی آنکه برای

دلتنگی های شبانه ام لالایی بخوانی...تو دوشادوش ابر های بازیگوش در پیاده روهای

آرزوهای سرخوشانه راه رفتی و لبخند دزی...بی آنکه دستانم را با خود همسفر سازی و

دامنم را از عطر یاس و اقاقی لبریز کنی...

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
فراموشت نخواهم کــــــرد
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:58 قبل از ظهر

هرگز تو را فراموش نخواهم كرد...حتي اگر مرا از ياد ببري....و هرگز از تو رنجور نخواهم

 

شد...چرا كه دوستت دارم...دیوانه وار عاشقت شدم...چرا كه مهرباني را در تو ديدم....با

 

چشمانت وجودم را دگرگون كردي....و اگر تو نبودي هرگز عاشق نمي شدم....انگاه كه از برابر

 

ديدگانم دور شوي....خورشيد وجودم پنهان میگردد...ابرهای غم و اندوه مرا در برميگيرد...و

 

به دنياي غريبي ميبرند...هميشه در قلبم حضور داري...عشقت زندگانيم را گلباران كرده است....

 

تمامی اين دنيا را با قلبي پر از رمز و رازدركنارت طي خواهم كرد و

 

در اين راه هرگز تنهايت نخواهم گذاشت...

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
درس عشق...!!!
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:57 قبل از ظهر

تو آموزگار درس عشقی... در کلاس تو می توان عاشقی را و عشقهای زلال و حقیقی را آموخت. تو آموزگار لحظه های نجابت و صداقتی.

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
مهربانی...!!!
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:57 قبل از ظهر

کاش وقتی دلی گرفت به یاد قلب شکسته اش تا صبح ستاره ها را مهمان چشمانش کنیم و

شقایقهای عاشق را پیشکش قلب ناآرام او. کاش رسم معرفت را هیچ گاه از یاد نبریم.

کاش وقتی دلی گرفت برایش سایبانی از مهربانی بسازیم و دستانی را که بوی عشق می دهند

نثارش کنیم.

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
روشنایی...!!!
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:56 قبل از ظهر

روزگاری که تو بودی و عشق تو روشنایی دلم از تمام روشنایی های شهر بیشتر بود...اما اکنون چراغهای خانه روشن است و چراغ دلم خاموش. به ستاره های آسمان هم گفته ام اگر

خاموش باشند غمی نیست چون به تاریکی و خاموشی عادت دیرینه دارم. قلب مرا نگاه کن !

پراز درد و غم است... بی ستاره *** و خاموش!

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
بهانه...!!!
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:56 قبل از ظهر

دلم در سینه احساس غریبی می کند. بهانه می گیرد و تو را می خواهد. تو نیستی و بجز خوشبختی همه چیز اینجا هست! می نویسم... امشب نیز چون تمام شبها دلم هوایت را

کرده است

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
کاش...!!!
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:55 قبل از ظهر

کاش می دانستی دلم در حسرت دوباره دیدنت در سینه می سوزد. کاش می دانستی شمع

آرزوهای مرا باد جدایی تو خاموش کرد. کاش می دانستی جای تو برای همیشه کنار

تنهایی من خالیست. کاش می دانستی این دل پس از تو دیگر ارزش نگه داشتن ندارد.

کاش قصه تنهایی مرا از چشمان ین فروغم می خواندی. حالا چگونه به نبودن

همیشگی ات عادت کنم...؟؟؟

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
کی خواهی آمد؟؟؟
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:55 قبل از ظهر

تمام کوچه پس کوچه های دلم را به میمنت ورودت چراغانی و بر دیوارهای سنگی اش

تابلوهایی از عشق و مهر آویزان کردم.پنجره های دلتنگی ام را به روی آمدنت گشودم

تا پر از عطر تو شوم. کی خواهی آمد تا دلم تمام واژه های زیبا را فرش راهت کند؟؟؟

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
فانوسی از عشق او...!!!
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:54 قبل از ظهر

بیا تا در خلوتی عاشقانه لب های مرده ام را با طراوتی از لبانت زنده کن و برای سپیده ای دیگر دست به دعا گشاییم و تمام کینه ها را به آب بسپاریم. بیا نا سرزمین تاریک دلمان را

با فانوسی از عشق برافروزیم تا محبت در رگ هایمان موج بزند.......

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
انتظار طولانی...!!!
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:54 قبل از ظهر

همه شبها دستان پر از خواهش و نیازم را به سوی آسمان دراز می کنم ... چشمانم را می بندم و با تمام احساس تو را نجوا می کنم .همه شب کارم همین شده که کنار پنجره اتاقم بایستم و

نظاره گر ستارگان آسمان باشم و انتظار تو را بکشم.توکی می آیی عشق من...؟؟؟

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
امروز دلم بارونی
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:12 قبل از ظهر

امروز دلم بارونی تر از این آسمون شده ، چشمام دیگه قدرت نگه داشتن اشک رو توی خودش نداشت ، مجبور شدم که خودم رو راحت کنم و بغض رو بشکنم، توی این دنیا چیزهایی می بینم که دلم رو میشکنه، دلم میخواد که بازم گذشته های شیرین برگرده و راههای بلند و روشن آینده رو دوباره ببینم، در حال حاضر که به بلندی راه رسیدم پاهام توان رفتن نداره  ، توی پستی های راه می دویدم و دست اندازهای راه برام خیالی نبود اما الان که میخوام برم به بالا برسم نمیتونم، به دستای پرتوان تو نیاز دارم هرچی میگردم نیستی، خواهش می کنم کنارم بمون و کمکم کن که این راه طاقت فرسا رو باهم به پایان برسونیم. همیشه عاشق و منتظرت می مونم تا دوباره برگردی

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
نگاه عاشقانه...
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:11 قبل از ظهر

عاشقونه نگام نکن ، نذار دوباره بشکنم.

                     نذار تو این غروب تلخ ،از همه چی دل بکنم.

نذار صدای قدمات،بغض سکوتو بشکنه.

                    که این سکوت لعنتی، قشنگترین حرف منه.

 با عاشقونۀ نگات ،چشمامو بارونی نکن.

                     واسه یه حس بی دلیل، قلبمو قربونی نکن.

نگاه سردمو ببین،دل از کسی نمی بره.

                      هیشکی واسه عاشق شدن، قلب یخی نمیخره.

دیگه رو خاک تن من ، بذر محبتو نپاش.

                      برای دلسپردگی، به فکر یه فرشته باش.

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
بعد برو.....
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:9 قبل از ظهر

صبر کن عاطفه دلگیر شود،بعد برو  .                                      

                                      یا کمی از تو دلم سیر شود، بعد برو .

صبر کن طفلک نو خواستۀ عاشقی ام ،                                     

                                زندگانی کند و پیر شود بعد برو .

 تازه از راه رسیدی، به سفر فکر نکن.                                        

                                   باش تا وقت سفر دیر شود، بعد برو.

 صبر کن تا به نهانخانه ی ایمان و وفا،                                        

                                 ذهن با وسوسه درگیر شود بعد برو .

باش تا مرگ که در هجر تو مشتاق وی ام ،                                  

                                بهر من قسمت و تقدیر شود بعد برو .

تازه عاشق شده ام من به دلم رحمی کن ،                                     

                             باش تا عشق زمین گیر شود بعد برو .

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
***** حرفهايی از يک عاشق *****
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :3:0 قبل از ظهر

عشــق يعنـي لايـق مريـــم شــدن

عشــق يعني با خـدا هـم دم شدن

عشــق يعنـي جـام لبـريز از شـراب

عشــق يعني تشنگي يعني سراب

عشــق يعني خواستن و له له زدن

عشــق يعنـي سـوخـتن و پرپر زدن

عشــق يعنـي سالهاي عمر سخت

عشــق يعنـي چون همـيشه باختن

عشــق يعنـي حسرت شبهاي گرم

عشــق يعنـي يـاد يـك رويــاي گـرم

عشــق يعنـي يـك بيـابـان خـاطـره

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
محاکمه عشق
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :2:51 قبل از ظهر

جلسه محاکمه عشق بود و عقل که قاضی این جلسه بود عشق را محکوم به تبعید به دورترین نقطه مغز یعنی

فراموشی کرد.قلب شروع کرد به طرفداری از عشق: آهای چشم مگر تو نبودی که هر روز آرزوی دیدن او

را داشتی؟ای گوش مگر تو نبودی که در آرزوی شنیدن صدایش بودی؟و شما پاها که همیشه آماده رفتن به

سویش بودید حالا چرا این چنین با او مخالفتید؟؟؟

 

همه ی اعضا روی برگرداندند و جلسه را ترک کردند.تنها عقل و قلب ماندند.عقل گفت:دیدی ای قلب؟

همه از عشق بیزارند ولی من متحیرم با وجودی که عشق از همه بیشتر تو را آزرده چرا هنوز از او حمایت

می کنی؟؟؟ قلب ناامید نالید و گفت:

من بدون عشق دیگر نخواهم بود و تنها تکه گوشتی هستم که هر ثانیه کار ثانیه قبل را تکرار می کند و

فقط با عشق می توانم یک قلب واقعی باشم.پس من همیشه از عشق حمایت می کنم!!!!

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
طواف
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :2:47 قبل از ظهر
در طواف شمع میگفت این سخن پروانه ای سوختم زین آشنایان ای خوشا بیگانه ای
بلبل ازشوق گل و پروانه ازسودای شمع هر کسی سوزدبنوعی در غم جانانه ای
 
نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
زندگي
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :2:43 قبل از ظهر
زندگي رنگ پريشاني گرفت هركه آمد عشق را بازي گرفت رنگ ارزشها همه بي رنگ شد معصيت با عافيت همسنگ شد اي دريغا رادمردي ها چه شد قصه مردان عشق افسانه شد رسم ليلي مرد و مجنون زار شد عاشقي خر مهره بازار شد مي شود بار دگر همدل شويم در وفا چون پاك بازان گل شوي
نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
حسرت
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :2:41 قبل از ظهر
 

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم  بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم

بگذار كه چون ناله ي مرغ شباهنگ  در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذاركه چون شمع پيكر خود را كنم آب  در بستر اشك افتم و ناچار بميرم

ميميرم از اين درد كه جان دگرم نيست  تا از غم عشق تو دگر بار بميرم

تا بوده ام اي دوست وفا دار تو بودم  بگذار بدان گونه وفا دار بميرم

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
نيستي
تاريخ: یکشنبه 1385/10/24 ساعت :2:33 قبل از ظهر
نيستي ببيني پلكهايم شبها خواب نداردو تاريكي شبها چگونه بي حضورت آرامي چشمهايم را مي گيرد و باز دلم مي گيرد، مي ميرد.نيستي كه ببيني درياي اشك ديگر در چشمانم جا نمي شود مي ريزد مي بارد تو بگو به آنها چه بگويم چگونه آرامشان كنم، آه كه  بي تو با همه غريبه گشته اند دستانم هنوز بوي تو را مي دهد و گونه هاي تبدارم هنوز گرما مي خواهند گرمي نوازش  دستانت را كه چگونه غم از دل نازكم مي گيردو اكنون خانه اش خلوتگاهيست كه در آن ارواح عشق تو پرسه مي زنند ونبض ديوارهايش هنوز مي زند تا فرشتگانش از ذكر نام تو خسته نشوند تا هنوز زمين بچرخد آسمان غروب كند طلوع كند پاييز بيايد زمستان و بعد هم بهار و من باز در پاييز جا بمانم    باز جا بمانم!  
نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
onLoad and onUnload Example