اشتیـــاق خنـــده در بطنــم زمیــن افتــاده بـاز کــوه دردم نـالـه جـانـکــاه را گـم کـرده ام
بی خود از خود رفتم و سودای او برسرزدم نکتـــــه تــأثیــر لحـــن آه را گـم کــرده ام
عشق بازی با دو چشم مست او بی مرز بـود رمـزعالـم سـوزی گـهگــاه را گـم کـرده ام
یک دل اینجا یک دل انجا بی حیا شد این حیا کــولــه بـــار رحمت ا... را گــم کــرده ام
حال که خورشید عشقـم از کنارم رفتـه است فـاش می گــویم غمینم مـاه را گـم کــرده ام
تــا کـه در بطـن خط سرخ جـنون عاقـل شدم من جـواب دشمن بـدخـواه را گـم کــرده ام
سکـوت کـن سکوت تـا جنازه ام بینی غمیـن نشسته به قبــر آشیانه ام بینی
دگر فتاده ام از پا کجاست رحم و صفا چه کرده ام مگر ای دوست جز خیال وفا
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برساني...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن يک همراه واقعيست که در سخت ترين شرايط همدم تو باشد...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است...
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست...
نجوستم زندگانی را، تباه کردم جوانی را
که تک تک با نگاهی شیطنت بار به قلبم دشنه ای زد پاره پاره
نگاهت کردم و خندیدی انگار ولی آن خنده گریان شد دوباره
هراسان قلب خود را دادم از دست ز دستم رفت هر شوق و شراره
کنارم ماندی و خنجر زدی دوست دلم از تیغ خنجر گشته پاره
هزاران مرحبا بر روی دنیا که قلبی اینچنین شد سنگ خاره
یار عاشق سوز ما ترک دلازاری کند
بر گذرگاهش فرو افتادم از بی طاقتی
اشک لرزان کی تواند خیوشتن داری کند ؟
چاره ساز اهل دل باشد می اندیشد سوز
کو قدح ؟ تا فارغم از رنج هوشیاری کند
دام صیاد از چمد دلخواه تر باشد مرا
من نه آن مرغم که فریاد از گرفتاری کند
عشق روز افزون من از بی وفایی های اوست
می گریزم گر به من روزی وفاداری کند
گوهر گنجینه عشقیم از روشندلی
بین خویبان کیست تا ما را خریداری کند ؟
به گل گفتم: عشق چیست؟
گفت: از من خوشگل تر پروانه است
به پروانه گفتم عشق چیست ؟
گفت : از من زیبا تر شمع است
به شمع گفتم : عشق چیست ؟
گفت : از من سوزان تر عشق است
به عشق گفتم : آخر تو چیستی ؟
گفت نگاهی بیش نیستم!!
وسعت تنهائيم را حس نکرد...
در ميان خنده های تلخ من...
گريه پنهانيم را حس نکرد...
در هجوم لحظه های بی کسی...
درد بی کس ماندنم را حس نکرد...
آن که با آغاز من مانوس بود...
لحظه پايانيم را حس نکرد...
کسي که تورا دوست دارد ، تو دوستش نمي داري ...
اما کسي که تو دوستش داري و او هم تو را دوست دارد ...
به رسم و آئين هرگز به هم نمي رسند ...
و اين رنج است ...
زيباترين تصويري که در زندگانيم ديدم نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود.
زيبــــــاترين سخني که شنيدم سکوت دوست داشتني توبود.
زيبــــــــــاترين احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود.
زيــــــــباترين انتظار زندگيم حسرت ديدار توبود.
زيباترين لحظه زندگيم لحظه با تو بودن بود.
زيبــــــاترين هديه عمرم محبت توبود
زيباترين تنهاييم گريه براي توبود
زيباترين اعترافم عشق توبود
عشق حسی است که در غروب میتوان دید وسعتی است که در قطره ای میتوان چشید و نام دیگر آن پرستش است. عشق یعنی تیک تاک دل انتظار و گریستن.
کلمه ای است نا محدود كه هیچ شاعر و عارفی را یارای فهم آن نیست.
تصویر کهنه ای است از سیما یی دیرینه و آشنا تصویر قطره اشک شبنم که به گونه ی سرخ فرو می چکد.
در کوچه های تنها یی عاشقا نه درپی نشانی از تووعشقم در انتظا رم که عابری آشنااز این کوچه های غم زده گذر کند عابری که سکوت را در من بشکند
عشق تنها وقتي مي ميرد كه به آرامش مي رسد.عشق زنده همواره با تعارض همراه است.
در عشق هيچ خطري وجود ندارد . هزاران سال است كه آدمها يكديگر را جست و جو كرده اند و يكديگر را يافته اند.
عشق نيروي انجام غير ممكن را به انسان مي بخشد.
شايد عشق يك روش ناشناخته جنگيدن باشد.
عشق يعني سهيم شدن با ديگري در دنيا.عشق يعني نگريستن به كوهها از زاويه هاي گوناگون
رسم ایـن شهر عجیـب است ٬ بیا برگردیم
قصـد ایـن قـوم فــریب است ٬ بیا برگردیم
آن کــه یـک روز دل بــه نگـــاهش دادیــم
خنده اش سرد و غریب است ٬ بیا برگردیم
عشق بــازیچه شهر است ٬ ولـی در ده ما
دختــر عشـق نجیــب اســت ٬ بیا برگردیم
* که تو در عـرش کبــریایی خود نداری*
* من چون تویی دارم کـــه تو چون خود نداری*
گاهــــی ابر اســت که بــر آن سـایبــان مرگ افکنـــد
پـس بیــا ای دوسـت و یـار مهـربان قـــدر یکدیگـــر را بدانیـــم
زیـــرا آن وقــت که شدیــم در خــاک چه ندامتهــا که خواهیــم کشــیــد
پس دوسـتـت دارم دوسـتـت دارم بیشتــر از دیــروز کمتــر از فـــردا...!
بهش یاد داد که وقتی شکست لبه ی تیزش
دست اون کسی و که شکسته نبره
که تلالو گرم خود را به رخ صورتم می کشد تا من به آن حسادت کنم تو درکنارم باشی
ای کاش به جای عروسک مو طلایی توی بغلم تو را در آغوش داشته باشم
ای کاش به جای بوی رازقی های پشت پنجره عطر نفس تو را با تمام وجود ببلعم
ای کاش به جای تنهایی زندگی ام تو را داشته باشم تا دیگر نه به تنهایی فکر کنم ونه به
لحظات بی تو بودن...!!
باید از نو بنویسیم که بهار
پر شد از بوسه شیدایی ما
خوب من گوش بده قصه احساس مرا
گر چه از حرف تم من دلگیرم
بی تو من کنج قفس می میرم
******
من از دیـدار هر نیلوفــرآبی که در گـرداب
یک مـرداب می رقصـد پر ازاحسـاس میگـردم
ولـی از خنـده هـای مست یـک انسـان
کـه از غـم ها تـهی میبــاشد
سخـت بــیزارم
ما شیشه ی او نمی خراشیم
ما خوبی او به خلق گوییم
تا هر دو دروغ گفته باشیم
عشق معنایی جدید ازغصه هاست
عشق یک بت مقدس امید
که باید از هر نگاهی اونو دید
عشق آغازو وداع زندگی
عشق پرپر شدن یاسی های سفید
همه را گفتم ماند یک چیز...!!!!
عشق من کیست....؟؟؟؟؟؟!!!!
و پارو زنان سوی تو فرستادم
اما وقتی به ساحل نگاه تو رسید
تو چشمانت را بستی و قایقم غرق شد
و ظلمت شب را میشکنی
پس بیا تا که دیگر میان لب و لبخند فاصله ای نباشد
و میان اشک و چشم ساعتها فاصله باشد
روی تخته سنگی نوشته شده بود اگر جوانی عاشق شد چه کند؟
من هم زیر آن نوشتم باید صبر کند.
برای بار دوم که از آنجا گذر کردم زیر نوشته من کسی نوشته بود:
من هم با بی حوصلگی نوشتم:بمیرد بهتر است
برای بار سوم که از آنجا عبور میکردم انتظار داشتم زیر نوشته من نوشته ای باشد
یادته بهت میگفتم دلت آسمونیه !
حالا نشستم زیر سقف دلت ...
تنها.....بی تو .....
نشستم وآبی بودنت را نگاه میکنم .
اما ٬تو این تنهایی ٬سکوتم بیداد کرده .
درخود شکستم کسی ندید .....
ولی من دیدم که آسمان برای بی کسیم زار زد
آسمان شکستنم را دید ............
برای تنهاییم همدردی کرد .........
باز هم به معرفت آسمان ......
که ماند ...چون تنهاییم را معنا کرده بود ..
ولی آسمانِ دلت مرا برای همیشه تنها گذاشت .
او رفت ....نمیدانم شاید خطا کرده بودم ...
آسمان باز هم به معرفت تو !!!!!!
میگند جوینده یابنده است ولی پاهای من خسته است
من حتی با همین پاهها، میرم تا حدی که جا هست
خدایا: عشق من پاکه ،درسته عشقی از خاکه
منم اون عاشق خاکی ،که از عشق تو دل چاکه .......
من سكوت خويش را گم كرده ام
لاجرم در اين هياهو گم شدم
من كه خود افسانه مي پرداختم
عاقبت افسانه مردم شدم
اي سكوت اي مادر فرياد ها
ساز جانم از تو پر آوازه بود
تا در آغوش تو در راهي داشتم
چون شراب كهنه شعرم تازه بود
در پناهت برگ و بار من شكفت
تو مرا بردي به شهر ياد ها
من نديدم خوشتر از جادوي تو
اي سكوت اي مادر فرياد ها
گم شدم در اين هياهو گم شدم
تو كجايي تا بگيري داد من
گر سكوت خويش را مي داشتم
زندگي پر بود از فرياد من
سالها بود که در مزار تنهاييم خفته بودم
آه چه غم انگيز بود خاطره روز مرگم

