گفتن سیاهی رنگ پلیدی ولی فهمیدیم اون رنگ عشقه
گفتن سیب از اسمون افتاده گفتن اون نماد عشقه
گفتن یک چیز توی اعماق انسان هست که مرکز عشقه
گفتن عاشق تنها می مونه چون این بازی عشقه
گفتن هر کسی یک نفر رو داره که تمام عشقه
ولی میگن بازم میگن که عاشق دیوونه ای بیش نیست
خدا که عشق آفرید که من رو دیوونه کنه
توی زمین توی خونه عاشق و دیوونه کنه
خدا که عشق آفرید تا عاشق تنها نمونه
روی زمین تو کهکشون با معشوقش اون بمونه
خدا که عشق آفرید تا حرف زیبایی بیاد
روی دل ما آدمها سخن ز تنهایی نیاد
خدا که عشق آفرید تا گله یاس بارون بخواد
توی اوج تنهایی یار گل منم گریون بیاد
خدا که عشق افرید تا سنگ صدا کنه
پرچمه عشق وعاشقی با رنگ خون هوا کنه
خدا که عشق و افرید تا من و عاشق بکنه
توی همه ی عاشق اون منو لایق بکنه
موج روی زلف تو ناله کرد با دلم
صحبتت حل کرد مشکلم
سایه ات رنگ سیاهی بر زمین
کرد عاشق را چو من بی سرزمین
نور چشمت چون ستاره بر سرم
دیگر ایا من عزیز مادرم
برق اشکت در دلم نور امید
یاس گونت بر دلم صبح سپید
طرز صحبت کردنت ارامشم
کوششم بهر همه اسایشم
برگ گل از دیدنت شرمنده شد
ناله ها یم با دیدنت چون خنده شد
بلبل از دیدنت دیوانه شد
سوخت گرد شمع و مستانه شد
باز نسیم از دیدنت سوزان شد
عشق لیلی در دلم هجران شد
غنچه از ناز رسیدنت شکفت
صحبت درد دلم با لاله گفت
ماه از طرز نگاهت اشک ریخت
اسمان ناله زنان شب شد گریخت
ابر از شوق دیدنت بغض کرد
دل نداده گریه ها با صبح کرد
وای اکنون لاله ای دیگر نماند
صبح شد آلاله ای دیگر نماند
سکوت یعنی لحظه با تو بودن
عزیز یعنی لحظه از تو گفتن
نسیم یعنی گرمای نفست در زمستان سرد
شقایق یعنی معنی دوست داشتن در لحظه درد
تنهایی یعنی روزهای بی تو بودن
گریه یعنی در هنگامه شادی در فکر تو بودن
ما همه مون اسمونی بودیم چون جدمون آدم وخانوم محترمشون آسمونی بودن ولی اگر اون سیب رو نمی کندند هیچ وقت زمینی نمیشدند من که روز اول خودم گفتم تو اسمونی هستی ولی تو باور نکردی حالا به حرفم رسیدی من هم شاید زمینی باشم ولی 100 بار گفتم که یک روز با نیکی سعی می کنم مثل عموم که به اندازه ستا ره ها دوستش دارم به شهادت برسم حالا تو هر جای اسمون که هستی باز برای این امر دعا کن هر چند خودم می دونم لیاقت این رو ندارم ولی همه ی تلاشم رو می کنم
باز اشکم رنگ با ران دارد
ناله هایم دوری یاران دارد
پا کان برفتند با پاکیشان
ما ماندیم با سیاهی و روسیاهیشان
پا کان با پر عشق پر واز کردند
رهی صد ساله را آغاز کردند
برای همه اسمونی ها که رفتند وما رو تنها گزاشتند
به اسمان نگاه می کنم واشک می ریزم که کی شود من رسم به این کاروان ... من عاشق نیستم من فقط یک دلتنگم که .....................................................
موفق باشی
گل اشک چشمات بارو نداره
اون نگاه سردت سردی زمستون داره
ناله ی دل تنگی هات زندون داره
یاسم فریادت درمون داره
دیگه باید چشم انتظاری تموم شه
نباید این ماهم مثل قبلی حروم شه
ماه قبل برای من کم از محرم نداشت
انگاری هر چی می کاشتم جاش اشک می زاشت
دیشب توی امام زاده تو رو دعا کردم
با تمام وجود خدا رو صدا کردم
بهش گفتم که من یاس رو می خوام
اشکاشو لحظه احساس رو می خوام
گفتم دیگه تحمل ندارم
سر روی شونهی بارون بزارم
با صدای بلند گفتم من تورو می خوام و بدون تو من ..............................
گل یاسم که مجنون نداره
اسمون هم اشک بارون نداره
بارون نم نم دلش میخواد بباره
ولی انگار که زمستون نداره
ابرا در اسمون دعوا میکنن
ولی انگار حس گریه ندارند
تا که این که من تنها میرسم
اسمون از غم من ناله زنان
گریه وگریه می کنه اروم نداره
همه دارن از غم من میمیرند
انگاری تنهایی پا یون نداره
گل یاسم که مجنون نداره
دل من حاصل بارون نداره
باز گریه راه حل بود
اشکهایم بهترین مشکل بود
باز گریه کو زمین و اسمان
کو در این جا جامانده از کاروان
باز گریه کو هوای پر زدن
پر شکسته دل ز دلبر زدن
باز گریه کو هوای نای من
اه اوازم کو دل غم دیده ام
باز گریه ساز دلتنگی بود
هر سکوتم را به من رنگی بود
باز گریه دل هوای یار کرد
می نخورده قصه را تکرار کرد
باز گریه در سکوتم غم بود ناله ام از دوری و ماتم بود
باز نگاهت روز درد و یادم میاره
روزای مثل تگرگ رو یادم میاره
باز نگاهت سکوتم رو شکست
دلم و اروم اروم به روی بارون بست
باز نگاهت اشکا تو یادم میاره
دلم غم گین میشه و گریه داره
باز نگاهت بوی یاس تو رو یادم میاره
اون همه عشق و احساس تو رو یادم میاره
ولی چون نگاهت بسته میشه
دلم از زمونه خسته میشه
دوست دارم فریاد بکشم
تا شاید دیو غمم خسته بشه
مثل بارون دارم گریه می کنم
شاید دارم واست دغ می کنم
الان من اشک بارون میریزم
اینجا نه انگار تو بارون میریزم
دیگه دل یاد تو رو دوست می داره
حوصله ی تنهایی رو هم نداره
باز گل افتاب گردون به خونمون سر زد
چکاوک با دل خون به هر کجا سر زد
دوباره باز افتاب به روی سایه خندید
سایه هم از سیاهی خجل شد و زود ترسید
اما تو این هوا اومد باز گل یاس
با عطر خودش پر کرد هوا رو از احساس
یاس با عطرو بوش کرده گل و دیوونه
طوری که بلبل عشق داره از بهار میخونه
اما تو فصل سر ما بلبل داره میلرزه
به خاطر یاس داره میخونه
بازم گل یاسم اخر ماه تمومه
ناله کنم یا باید بازم پیشش بمونم
کاش یابم یار را
دل دهم دلدار را
کاش گویم از بهار
از گل و گلگزار
کاش اید از شمال
گر نسیمی بی مثال
کاش بوید شاپرک
عشق را از برگ تک
کاش بوی گل رسد
چه چه بلبل رسد
کاش باز فصل بهار
نوکند دیدار یار
کاش در فصل هزین
دور شود پایه ی کین
کاش در دوریه یار
ساز شود این روزگار
کاش در میکده باده نوشد این بهار
من زنم سیلی به دل که شدست او مشکل
من زنم درد به دلدار که اوست راه دیدار
من زنم زنگ به دل تنگ تا شود او هم آهنگ
من زنم رنگ به دریا که شود او مثل ما
من زنم ناله به فریاد که دلم تنگ زمانست
من زنم گریه به دریا که اوهم بی اشیانست
من زنم به کوه و دشت سر که دهد از او یک خبر
من زنم روی به نامرد که کند زمانه را مرد
من زنم لاف رفاقت که شوم یاد هدایت
من زنم رنگ زرشکی به درو دیوار مشکی
من زنم رنگ سفیدی به پلیدی و زشتی
من زنم رنگ دل و جان به فدایت همه قربان
من منتظرم که باز خورشید سر بزنه
واسه یک بارم شده به این طرفم در بزنه
در کوب دلم خیلی وقت خوابیده
منتظر دستای ناز تو تا پر بزنه
منم هر شب خواب دوریت رو دیدم
ولی هستی تو دلم تا که دلم غم بزنه
میدونم ناز نگاهت داره صد تا خاطره
ولی دل توی دلم نیست که به ما سر بزنه
صد هزاران ناله کردم به خدا
کاش بشه که باز به من سر بزنه
این قدر چشم انتظارت میمونم
تا که چشمات از نگاهم پر بزنه
و باز امشب تنها میمونم
میدونم که باز منم که رسوا میمونم
گل من دوباره شبنم می باره
دل تنگم دوباره غم می باره
گل من تو آسمون دنبالتم
ولی رو زمین واسم گل می زاری
گل من عطر اقاقی رو داره
شادی یاس و لطافت ساقی رو داره
گل من هر پرش یک رنگه
ولی دلش واسیه من فقط یک رنگه
گل من شبا با عطرت میخوابم
گر نباشی واسه چی بخوابم
گل من خورشید به یاد تو میتابه
اگر تو ناراحت باشی آسمون هم میباره
گل من دوباره بر گرد به دلم
نه که نیستی ولی با حضورت صادقم
گل من منتظرت من میمونم
تو یادت باشه که نوکرت میمونم
وقتی باهم بودیم ستاره ها تو آسمون شمع روشن کردند
وقتی که خیلی زیاد شود خورشید و از من کردند
وقتی با هم بودیم زندگیمون شیرین بود
تلخی نبود غم نبود بهتر از این بود
وقتی نیستی آسمون واسه من هر شب میباره
وقتی گریه داره روی دلم پا میزاره
ولی باز میدونم دوباره با هم میشیم غیراز این
مگه میشه که زنده ولی بی غم باشیم
تن پرواز من از اشک ستاره پر شد
آسمون مهر نگاهت با ستاره پر شد
دل افتاب با نگاهت گرم و گرم تر میشه
عطر شبنم با نسیمت سبک تر میشه
بلبل عشق تو آسمون نگاهت پر زد
تو کجا بودی ببینی به خونه ی تو سر زد
گلهای روی پیرهنت دارن باهات حرف می زنن
میگن تا این رو بدونی تنهای تنهات منم
گل داره با نفس توهر روز صبح پر میگیره
اگر که تو نباشی به کجا سر بگیره
دل من هنوز به فکر تو هست و دیونه میشه
آخرش می نخورده راهی می خونه میشه
باز میگم که صبح تا شب منتظرم
تا شاید حتی با دل شکسته به تو برسم
ساز شکستم دیگه سیماش پا نمیده
انگاری او خسته شده که دیگه صدا نمیده
ساز شکستم توی تنهایی شب
میزد اهنگ دلتنگی و درد
اما اکنون دیگه اون نا نداره
چون که صاحبش تمنا نداره
ساز من یک گوشه افتاد و شکست
چشمش و به روی همه ی دنیا بست
سازمن از اینجا پر زد و رفت
ولی میگی من میرم یا میمونم
مرا دوست داشتن کار سختی بود
ولی در پیش تو دل بستگی بود
مرا دوست داشتن روا بود
گهی راهی فرار ز غم ها بود
ولی بر من بگفتی که نگویش
منم گفتم به چشم دیگر نگفتم
مرا در دلتنگی مجال نفس بود
ز تنهاییم جای هیچ کس بود
ولی گفتی دگر خواهم نبینم
تو را در کوچه ها و پیش هر کس
مرا اشک الود و گر یان بر زمین زد
مرا در حال هجران بر زمین زد
من از درد زمان راست ماندم
ولی این درد محکم بر زمین زد
من اکنون بی تن و بی بال ماندم
در این دوران بسی بد حال ماندم
من را چند روز عمرم بر جهان نیست
من را بی سرزمین بی اسمان نیست
به خدا از روزی رفتی یک روز خوش ندیدم
همش بارون میباره من گونه ی خوش ندیدم
گلوم هنوز داره از سوز دوریت میسوزه
دیگه فریادم نمی تونه کاری کنه
به خدا از وقتی رفتی دیگه افتاب ندیدم
دلم تنگه واسه اینه که مهتاب ندیدم
به خدا از وقتی رفتی آسمون تیره شده
چشمای من هی می باره دیگه بیچاره شده
به خدا از وقتی رفتی حتی توان عکست و دیدن ندارم
من حتی بالی واسه پریدن ندارم
من که با دیدن عکست از خوشحالی بال میزدم
الان از دیدن اون هزار بار فریاد می زنم
چون که با دیدن اون دلتنگیام رسوا میشه
اسمون اشک میریزه وناله هام شیدا می شه
دوست دارم دوباره از دل بگویم
از نوای دشنه و حال نی بگویم
دوست دارم دوباره از خزون بگویم
از عشق بحال جنون بگویم
دوست دارم دوباره از درد بگویم
از تنهایی بهنگام مرگ بگویم
دوست دارم دوباره از باران بگویم
از اشک خود در کوه ساران بگویم
دوست دارم بگویم که تنهایتنهایم
قطره ای اشک ز بارانم
شکوفه اشک میریزد گلی در لاله زاری نیست
بهار آمد بهاری نیست
غم است و اشک بر گونه سکوتی در لاله زاری نیست
بهار آمد بهاری نیست
تنم بشکسته از اندوه جدایی من تنها را در مانی نیست
بهار آمد بهاری نیست
زتنهایی گریزانم ولی سخت است در مانم
بهار آمد بهاری نیست
شکوفه باچمن گوید بلبل از درد من گوید
بهاری نیست بهاری نیست
روحم الوده ز تنهایی
وتنم خالی از معنای دوست داشتن
پرپروازی ندارم
بالهایم شکسته
در انتظار نسیم با صبح سخن می گویم
صورتم لبریز اشک
دیگر نای گریه ندارم
تنم لرزان ز تنهایی
پس کجاست ان کس که سخنش روح روان و گرمابخش دل خسته من بود
گهی راه دلم دل بستگی بود
مرا در شب رها کردند و رفتند
سکوتی بی انتها کردند و رفتند
منم آه دلم دل بستگی بود
صدای هق هقم دل خستگی بود
دلم را بشکستند تا تنها بما نم
تا من هم درد حسرت را بدانم
مرا سخت است سکوت بی قراری
مرا سخت است این چشم انتظاری
مرا در زندگی بود یک رنگی
نه گه رنگی گهی ناله ز جنگی
مرا تنها کردند تا تنها بمانم
در اینجا از دلم گریان بخوانم
گم شدم در انتهای بی کسی
گم شدم در ناله های سینه ام
گم شدم در این دل بی کینه ام
گم شدم تنها ولی در این دیار
لحظه ای دل به دلم بسپار
گم شدم در انتهای بی کسی
گم شدم با یک نفس دل واپسی
گم شدم دیگر که تنها شکسته ام
دل از این دنیا و دیده بسته ام
گم شدم تنهای تنهایم خدا
سینه ای لبریز غم هایم خدا
دل کوچیکم و با اشک کم کم اورد
باز صبح اومد و هوا تازه شد
گل یاسم تر شد و بی اندازه شد
باز نسیم با صبح صحبت کرد
همه درد دلم رو با شب کرد
باز اشک روی چشمام جاری شد
دل دیونه من پر از گریه و زاری شد
ولی چشمم گریست ودلم اهی کشید اسمان توفان شد در دلم حجران شد
اشکهایم ترسید و دلم ناله کشید اسمان تیره گشت نور امید رسید
افتاب سر باز کرد ناله از سنگ بر خواست مرغ عشق پر باز کرد ناله ای اغاز کرد
گل شب بو واشد هل هله بر پا شد زمین بر خود لرزید چون مرا تنها دید
مرا درد و فقانی بود روزی ز اشکم اه و دادی بود روزی
مرا یاس خوش بویی هم نوا کرد ز دل غم و دردم سوا کرد
مرا با اطلسی هم خانه کردند ز دل هم مرا دیوانه کردند
مرا با اب باران شسته بودند چو اهو در کوهساران کشته بودند
مرا باب تمنا بود روزی ز تنهایی ماوا بود روزی
مرا سنگ صبورم را شکستند مرا تنهای تنها باز بستند
اسمانی بودم همچو باران امدم
من که افتاب وجودم اشک بود
این همه زندگیم از رشک بود
من که نازم نازه تنهاییست
دلنوازم همکس بی خابیست
من که شب را تا سحر تنها بوم
یار داشته در فراق دل دار بوم
این منم تنهای تنها در زمین
این منم بی سرزمین بی سر زمین
کلبه ای ز غمهایم
گفته بودم که دل خستم
دل شکسته وا بستم
گفته بودم که گریانم
عاشق یاس و بوی بارانم
گفته بودم که سر سختم
دل شکسته دل بستم
گفته بودم که دل تنگم
منتظر نگاهی بی رنگم
گفته بودم خسته از بارانم
هم نوای ابشارانم
گفته بودم که ناز دل دارم
از همه درد دل دارم
گفته بودم دل نکندم هرگز
گر شوی دشمن خون گیرم

