مي غلطيدم به گونه هايت.
ودر كنار لبانت مي مردم..
من توان بي تو ماندن ني ندارم
گهي گلها به يادت مي گذارم
من توان از تو خواندن ديگر ندارم
كه رويت را به روي يار آرم
من توان زنده ماندن هم ندارم
كه اشكم از دلي بر سنگ ماندم
من زميني هستم و تو آسماني
دلم ايد به سوي اسمانت
ميگن صداي بارون
چيك چيك اشكاي تو
ميگن ماه تو آسمون
صورت زيباي تو
ميگن شكوفه تو بهار
شبنم چشماي تو
ميگن قلب توي تن
هق هق حرفهاي تو
مي گن گل ستاره
صورت ماه ياسه
ميگن خورشيد تو آسمون
كرده ياس رو اشاره
پس ببين كه دلم بيقراره
مرا در شب سكوتي بي وصال است
جنون عشقي بي محال است
مرا هر شب شقايق خانه ام بود
دل تنگم را آشيانه ام بود
مرا سخت است درد و اندوه
خدا داند از دل كوه
منم فرياد بر زمين است
كه هر چه هست بي سرزمين است
ماه رفت و بلبل نغمه خوان آمد
گرما وجودت از آسمان آمد
مرگ رفت و ياس جايش ماند
ياس با همه احساس پايش ماند
ستاره بدرخشيد و شمع محفل شد
آسمان در نگاهش گويي منزل شد
شمع خاموش شد ودل سرد
آه مظلومانه اي پر درد
در سياهي شب من
منتظر ماندم باز چشم بر در
اگر ديدي خراباتي
بدان مي خورده بي تابي
اگر ديدي صبوري را
گهي ماهي و نوري را
اگر ديدي غمي در دل
اشك ريزان شده مشكل
اگر ديدي بهاري را
سپيده سبز زاري را
در عشق خود جواني را
سپيدار فقاني را
به لطفش اشك ريزان
بگريز و كوته كن ميدان
كه درد عاشقي مرگ است
سكوتش سخت ترين درد است
باز شقايق ها با ديدنت واژكون مي شوند
گل هستند ولي با يادت گريون ميشوند
باز آفتاب با ديدنت گرم تر شد
ديده اش از روي تو تر شد
باز ابر از روي تو آهي كشيد
اشك ريزن به رويت ماه ديد
باز لا له از ديدنت مجنون شدست
دل دل دار از دوريت خون شدست
باز از رويت شقايق سوختست
روي تو به روي خورشيد دوختست
اين زمين بستر خاكي من است
من زميني بودم ولي آسمان جاي من است
اين زمين جاي تن است
ام روحم آسماني است و آسمان جاي من است
گر زميني اسك ريختم من را ببخش
من زميني هستم ولي آسمان مال من است
سوز اينه و سنگ است بسوزان دل من را
دل تنگ و چه تنگ است بسوزان دل من را
وقت راز و گريه است بسوزان دل من را
وقت سوزاندن لاله است بسوزان دل من را
بسوزان كه سوخت دل تنگ و درد ديده ام
تو بسو زاني به از اين است كه دشمن سو زاند
من دلم سوخت ز دشواريه اين دوري
تو بنگر چه كردي باسنگ صبوري
من بسوختم در اين محفل چو شمع
تو چرا سوختي اي پروانه ي من
گرميه دستانت سكوت لبانت تبسم نگاهت و زيبايي چشمانت مرا گريان كرده واز همه
مهم تر حضور گرمت با آن نگاه پاك وساده ات كه آسمان را به من هديه داد و ان لبانت
كه از انتهاي قلبت كلام را به زبان مي اورد و ان بود كه مراخراب و ديوانه ي حضورت كرد
من اكنون با دل شكسته ام چه كنم نا له ام را با كدام نسيم فرياد زنم تا به گوش تو
برسد چگونه اشك بريزم تا دلم آرام گيرد فقط اشكهايم حرف دلم را مي دانند وآنها هم
من را ترك نمي كنند تا دلم به بودنشان خوش باشند
من چنان ديوانه ي ديدارم كه ديگر چشمانم براي گريستن از من اجازه نمي گيرند
گاهي وقت ها به معصومانه گريستن خودم دلم آتش مي گيرد
در نمازم باز اشك ريختم
ناله كردم تورا در ديده ديدم
تو نيامدي قلبم شكستي
همه درييچه هاي بودن را باز بستي
منم اشك ريختم ودلم سوخت
نگاهم در حسرت نگاهت افروخت
دلم اهي كشيد پر درد
ناله كرد گفت خواهش مي كنم بر گرد
خدايا كمكم كن
ساز دل در تلب يار نفس مي خواهد
شده اشك ريز بوي كس مي خواهد
ساز دل چنگ نواي يار است
مترب است دل نواز دلدار هست
رسم ساز دل ز عاشق اموختم
لحظه اي با اشكهايم به پايش سوختم
من كه سازم از سر رازم نبود
ازسر دلدادگي اوازم نبود
من سرم را بادلم دل داده ام
اشك بر گونه نگو من صادقم
من دل و دلدادگي رازم بود
اشك راه آغاز نيازم بود
اين وجودم همه از نام تو بود
هاي و هويم از چهره ي زيباي تو بود
من گلي را در نهان يافتم
تا كه شد دل بستگي من ساختم
چون كه بود او بهتر از ياسم عزيز
من شدم در دوريش اشك ريز
سوز تنهايي خمارم كرده است
همچو عاشقان عاشق شعله ي يارم كرده است
يار نيست دلدار نيست او عاشق زار است عزيز
گه ببيني من شدم باز اشك ريز
او دلم را به گروگان برده است
اين دل درد ديده را براي هجران برده است
دل من سوخته در اتش هجران تو بود
عاشقانه عاشق ديوانه و گريان تو بود
سوسن و سنبل در نگاهم تر شد
اسمان دل رنگش ابي تر شد
چشم درخشيد در جشن تنهاي
ولي انگار ز اشك بود كه امد پديد
دل تپيد در لحظه ي ديدار تو
اشك گلگون گشت پاي سپيدار تو
دل شكست از نبودت مرد
اسمان عشق را به دلدار سپرد
گل دل تنگي نگاهت باز بست
از سر شور نگارت تر شد شكست
باز اين دلم هواي يار كردست
اشك ريزان كوي دلدار كردست
اين بار من مي خوام روتو خندون بكنم
چشماي قشنگه تو عاشق و مجنون بكنم
اين بار من ميخوام يك سبد گل بيارم
دلم و توي نگات با صد تا بلبل بيارم
اين بار من ميخوام تو آسمون بازي كنم
تا كه باز ابرا رو واسه اشك ريختن رازي كنم
اين بار اومدم تا گل و سنبل ببينم
ياس مو توي هزار تا گل چو بلبل ببينم
من اومدم تا كه دلت آروم بشه
نه مثل دل من ازرده و گريون بشه
تا ستاره هست اشكام روي گونه هام ميخونه
واسه ديدنت تا صبح گريون مي مونه
من از دست تو درد دارم
كه به هزار درمان ندهم
من خواهم رنج كشيدن از دوري را
چون كنم بيشتر صبوري را
دوري تو نچندان كم كرد دل بستگي
بلكه ريشه كرد دل بستگي در همه هستي
در دوري مرا رنجاند
اشك ها بر گونه ام چكاند
ولي باز صبور ماندم
چون به تو رسم پر غرور ماندم
دلم پر از صداست.صدایی که هیچ کس آنها را نمی شنود.
قلبم پر از دردو ناله ست.ناله ای از یک آرزوی محال.
چشمانم پر از اشک های خشک شده ست.اشکی که از تنهایی ریخته می شود.
دستانم سرد و خشک ست.خشکی آن از سالها انتظارست.
چهره ام آرام و غمناک ست.زیرا هیچ کس مرا نمی بیند
شبانه های غمگین.روزای بی ترانه
خواب و سکوت مرداب.گودالی از بهانه
یک یار بی مروت.یک اندوه بی پایان
یک مرداب حقیقی از اشک و برف و باران
اینها همه حکایت.از درد بی غروبند
از تشنه کامی عشق.در رفتن تو بودن
ما عاشقان مرداب.در گودال بهانه
در گیر با چه هستیم.با عشق یا زمانه
این عشق بی سرانجام.گم شد ولی چها کرد
دریایی دلم را.مرداب بی صدا کرد
گفتم که خسته ام من.یکجا قرار من نیست
چون شعله در خروشم.آرامش دلم کیست
عشق تو را نخواهم پس عاشق که هستی
معبود از تو دور است خالی از عشق و مستی
قلبت شکسته.آری.چون قلب من شکستی
این انتقام عشق است.نه اوج خودپرستی
مرداب غم رها کن بالی بزن به فردا
این انتهای عشق است جاری شدن به دریا
ما را دل از کشاکش دنیا شکسته است
این کشتی از طلاتم دریا شکسته است
تنها ننالم از غم ایام و جور یار
باشد مرا دلی و صد جا شکسته است
از آنچه پیش دوست بود در خور نثار
تنها مرا دلی بود اما شکسته است
این حسرتم کشد که ز مرغان این چمن
بال من فلک زده تنها شکسته است
یک دل به سینه دارم و یک شهر دلستان
بازار من ز گرمی سودا شکسته است
هر چیز بشکند ز بها اوفتد و لیک
دل را بها و قدر بود تا شکسته است
(( رنجی )) کجا روم ز سر کوی او که من
پای جهان دویده ام اینجا شکسته است
پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم
پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم
آسمان صاف و بی نهایت بود
و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی
جاده ها پر از حس همیشگی
و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم
درامتداد جاده گام بر می داشتم
طنین گامهای سنگینم
دلواپسی های جاده را تشدید می کرد
به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار مقصدی باشد
اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد
گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود
و جاده ها پر از فریاد خاموشی که مرا می آزارد
باید می رفتم
به پایان این همه انتظار می رسیدم...
تازه از راه رسیده ام
با کوله باری از عشق
به دور دست ها می نگرم...
هنوز هم باید رفت...
به جانم می زند آتش غم شبهای دلتنگی
چنان وامانده ام در خود که از من می گریزد غم
منم تصویر تنهایی منم معنای دلتنگی
چه می پرسی زحال من؟ که من تفسیر اندوهم
سرم ماوای سوداها دلم صحرای دلتنگی
در آن ساعت که چشمانت به خوابی خوش فرو رفت
میان کوچه های شب شدم همپای دلتنگی
شبی تا صبح با یادت نهانی اشک باریدم
صفایی کرده ام در آن شب زیبای دلتنگی
از دریا پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : خشکیدن!
از گل پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : پرپر شدن!
از زمین پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : لرزیدن!
از آسمان پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : باریدن!
از کوه پرسیدند: عشق چیست؟ گفت : آتشفشان!
از انسان پرسیدند: عشق چیست؟ ...
ناگهان ندائی از درونش گفت : ((جدائی...))!!!
.آمده ام تا عاشقانه ترين شعرها را برايت بخوانم
.از تمام ديوارهاى زمين به سلامت گذشته ام
.دستانم رابگير
.و بگذار صادقانه در كنارت بمانم ...
.مي دانى كه مدت هاست انتظار مى كشم...من منتظرم...
.منتظر يكى از همين روزهاى خوب خدا ،
. كه تو بيايى ... و مرا ببرى به" آ سمان "
.و آن لحظه ، اين بندها گشوده خواهند شد...
. و دست هامان :" يكى " .
.مي دانى كه دير زمانى است دل به رنگين كمان چشمانت سپرده ام ... به طراوت جنگل ها و
.صداقت درياهاشان ...
.ولى ... نمى دانى كه ديگر تاب ندارم ... شانه هايم توان اين همه رنج را ندارد ...
. تنهايى خيلى آزارم می دهد ....
از کسایی که خودشونو بهترین دوست انسان جا می زنند ولی نمی تونن احساس یه آدم درک کنن.
نمی دونم شاید من احساس ندارم که از ته دلم دوسشون دارم.
چقدر دردناکه وقتی کسی اشکاتو ببینه و راحت از کنارشون گذر کنه.
چقدر دردناکه که کسی کوچکترین نگاهی به تو نمی اندازه.
چقدر دردناکه کسی نمی یاد ازت بپرسه چرا چشمانت قرمزه.
چقدر سخته دیدن آدمایی که فقط برای خودشون زندگی می کنن. و حتی به حاله اون طفله گریان فکر نمی کنن.
وای خدا من تا کی باید تحمل کنم.
من نیاز به کسی دارم که با من باشه .
ولی کو؟
تنهایی و تنهایی.
همه منو ترک می کنن.
آخه مگه من چیم یه دختری که روز و شبش اشکه.
آهای آدما چرا فقط خودتونو می بین.
منم هستم منم احساس دارم منم نیاز به یه همدم واسه خودم دارم.
ولی چرا همه از من می گذرید.
خدایا همیشه حرفهایم را به تو زدم پس اینبارم به خودت می گم. آیا دختر دیگری به تنهایی من آفریدی.
که هیچ کس به او توجه نکند.
و مثل خاکی که زیر پاهاشون له می کنن با حرفها و اعمالشون لهش کنند.
ای خدا دلم از درد داره می ترکه.
هر زور بر دردهایم افزوده می شه اما هیچ کس حس نمی کند که من در این دنیا دارم
رنج می بینم.
بازم تو خدا
دستي در اتاق خاطراتم را گشود
با من حرف مي زنند ديوارهايش
رايحه وجودت همچنان در فضا پراكندست
صندلي چوبي، دست نوشته هايت
و قلم بي تاب لمس سرانگشتانت
خاطرات ورق مي خورند
و من تو را در كنار پنجره، كه مهربانترين عضو يك اتاق است ، مي يابم
با چشمان روشنت نور را ميهمان دلم مي كني و لبخند را نثار آمدنم
چه زيبا شده اي عشق من
زيباتر از هر ديروز و فردايي
دستهايت گرمابخش دستانم
با بوسه اي از لبانت ، چه حرارتي و آتشي ، درونم ريشه دوانده ست
برگي از شاخه خاطرات فرو ريخت
صندلي بي تو در قعر تاريكي ، در دالان نسيان و فراموشي فرو رفته ست
يأس و نوميدي درون خاطرات خوب و بد جاريست
تمنا دارم پنجره را نگشاييد!
تا عطر حضورش همچنان در اتاق خاطرم باقي باشد
پنجره را باز نكنيد.
از شقایقهایی که واژگون شده اند تا اشکشان را کسی نبیند.از غروب دلگیری که هر
لحظه سرخ تر می شود و از بغض نهانی که ناگهان آشکار شده و انسان منتظر را
معلوم می کند.
گل نرگس
سپیده دم خورشید را به هزار کوهستان مقدس قسم می دهم!
در این ویرانه سرای خزان تمام زمزمه هایم را هدیه کن به گل نرگس.
ای آفتاب زیبای شرق از این انتظار سرد خسته شده ام!
بیا
بی تو شبها آسمان بی ستاره است.
غزلهای باران بوی غربت می دهند.
قصه های شب تکراری است.شب بو ها
دیگر سرود خاک را نمی خوانند و رویاها
رمز بازگشت را از یاد برده اند. پس بیا و
با حضورت به دیار عاشقان صداقت و روشنی بخش...
نگاهم به رهگذر خسته ای است که از درون گل و
لای کوچه می گذرد.درخت پیر برگهایش رابه نشانه
خداحافظی و بدرقه سایه ای تنها تکان می دهد و
دست نوازشش را بر سر کوچه می کشد. ابری
تنهاتر از کوچه.اشکهایش را بر سر درختان می ریزد.
تن خسته ی سنگ فرش های کوچه کمی جان
می گیرندو گنجشک ها از ته دل می خندند.اما
هنوز هم.غبار بر چشمان پنجره باقیست.پنجره
چشمهایش را می گشاید.اما هنوز کوچه تنهاست
و درخت پیر تنها تر از همه و پنجره تنهاتر از درخت...
کوچک تر از یک ذره خاک
من نمی دانستم
می توان عاشق شد
می توان عاشق ماند
می توان عاشق مرد
معنی عشق را تو به من آموختی
و اکنون ز چه از من دوری؟؟
نگاه
نگاه هر دو ما بی قرار است
بهار از دوری ما اشکبار است
دل من خون.دل تو خون.عزیزم
غم من با غم تو سازگار است
کودکی
دلم برای سادگی های کودکی ام تنگ شده.برای عصرهای تابستانی که دلتنگ هیچ اتفاق
بدی نبودم. برای شبهای زمستانی که وقتی سر بر بالش خیال می گذاشتم لحظه ای بعد
بی هیچ فکر و خیال مبهم خواب را مهمان چشمای بی گناهم می کردم و تا صبح رویا های
سپید و آبی می دیدم.دلم برای آرزوهای کودکی ام تنگ شده.برای خواندن شعر ها و کتابهای
یکی بود یکی نبود...تنگ شده.برای رها شدن در آغوش خواستنی پدر و نوازشهای گرم مادر.
دلم تنگ شده برای قاصدکی که می گفتند خبر های خوب می آورد.دلم برای حس و حال ناب
کودکی و آرزوهای بی ریاش تنگ شده...
شب و مهتاب و تنهايي
دلم آواره بي تابم
ندارم هيچ اميدي
به اين مهتاب پوشالي
و چشمانم سراسيمه
به اشك ديده نوراني
به ديده ماه را ديدم
به قلبم آه بخشيدم
به ياد اين شب تيره
همه دل در پريشاني
و انديشه به اين رويا
كه كابوسم چه رويايي
مرا از ماه و از مهتاب
ندادي هيچ ارزاني
و اي مهتاب نوراني
به جان اين شب تيره
بنوشم بي تو از جامي
كه مرگم بود ارزاني
هوای ترست به رنگ هوای چشمانت
دوباره فال گرفتم برای چشمانت
اگر چه کوچک و تنگ است حجم این دنیا
قبول کن که بریزم به پای چشمانت
بگو چه وقت دلم را ز یاد خواهی برد؟
اگر چه خوانده ام از جای جای چشمانت
دلم مسافر تنهای شهر شب بوهاست
که مانده در عطش کوچه های چشمانت
تمام آینه ها نذر یاس لبخندت
جنون آبی دریا فدای چشمانت
چه می شود تو صدایم کنی به لهجه ی موج
به لحن نقره ای و بی صدای چشمانت
تو هیچ وقت پس از صبر من نمی آیی
در انتظار . چه خالیست جای چشمانت
به انتهای جنونم رسیده ام اکنون
به انتهای خود و ابتدای چشمانت
من و غروب و سکوت و شکستن و پاییز
تو و نیامدن و عشوه های چشمانت
خدا کند که بدانی چقدر محتاج ست
نگاه خسته ی من به دعای چشمانت
زمانهاي قديم وقتي هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود فضيلتها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند.
ذکاوت! گفت : بياييد بازي کنيمٍ ، مثل قايم باشک
ديوانگي ! فرياد زد:آره قبوله ، من چشم ميزارم
چون کسي نمي خواست دنبال ديوانگي بگردد همه قبول کردند.
ديوانگي چشم هايش رابست و شروع به شمردن کرد!!
يک..... دو.....سه ...
همه به دنبال جايي بودند تا قايم بشوند
نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد.
خيانت داخل انبوهي از زباله ها مخفي کرد.
اصالت به ميان ابرها رفت و
هوس به مرکززمين به راه افتاد
دروغ که مي گفت به اعماق کوير خواهد رفت ، به اعماق دريا رفت !
طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت.
حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق .
آرام آرام همه قايم شده بودند و
ديوانگي همچنان مي شمرد:هفتادوسه،...... هفتادو چهار
اما عشق هنوز معطل بود و نمي دانست به کجا برود.
تعجبي هم ندارد قايم کردن عشق خيلي سخت است.
ديوانگي داشت به عدد 100 نزديک مي شد
که عشق رفت وسط يک دسته گل رز و آرام نشست
ديوانگي فرياد زد، دارم ميام، دارم ميام
همان اول کار تنبلي را ديد. تنبلي اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود!د
بعدهم نظافت را يافت و خلاصه نوبت به ديگران رسيداما از عشق خبري نبود.
ديوانگي ديگر خسته شده بودکه حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت :عشق در آن سوي گل رز مخفي شده است.
ديوانگي با هيجان زيادي يک شاخه از درخت کند و آنرا با قدرت تمام داخل گلهاي رز فرو کرد .
صداي ناله اي بلند شد .
عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد، دستها يش را جلوي صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون مي ريخت.
شاخه ي درخت چشمان عشق را کور کرده بود.
ديوانگي که خيلي ترسيده بود با شرمندگي گفت
حالا من چکار کنم؟ چگونه ميتونم جبران کنم؟
عشق جواب داد: مهم نيست دوست من، تو ديگه نميتوني کاري بکني ، فقط ازت خواهش مي کنم از اين به بعد يارمن باش .
همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم .
واز همان روز تا هميشه عشق و ديوانگي همراه يکديگر به احساس تمام آدم هاي عاشق سرک مي کشند!

