تبليغاتX
حـــــــضــــــــرت عـــــــــشــــــــق

عمو فرزین
تاريخ: چهارشنبه 1384/07/27 ساعت :6:10 بعد از ظهر

عمو فرزین زمان خدمتم یکی از بهترین فرماندهای من بود که هیچوقت منو تویه سنگر تنها نمی گذاشت

در یک کلام عمو فرزین خیلی نوکرتم فرمانده من چاکرتم

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
وقتی رفتم.............
تاريخ: پنجشنبه 1384/07/21 ساعت :9:33 بعد از ظهر
هیچکی از رفتن من غصه نخورد هیچکی با موندن من شاد نشد وقتی رفتم کسی قلبش نگرفت بغض هیچ آدمی فریاد نشد وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود چهره هیچ کسی پژمرده نبود گلا اما همه پژمرده بودن کسائیکه واسشون مهم بودم همه شاید یه جوری مرده بودن وقتی رفتم کسی غصش نگرفت وقتی رفتم کسی بدرقم نکرد دل من میخواست تلافی بکنه پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد پس چشه هیچ کسی عاشقم نکرد وقتی رفتم نه که بارون نگرفت هوا صاف و خیلی هم آفتابی بود اگه شب میرفتم و خورشید نبود آسمون خوب میدونم مهتابی بود دم رفتن کسی گفت سفر بخیر که واسم غریب و نا شناخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود اما اون وقتی رسید که قلب من همه آرزوهاشو باخته بود
نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
تقدیم به همه ی ادمای بی وفا................
تاريخ: شنبه 1384/07/16 ساعت :5:7 بعد از ظهر
با مداد رنگی هایم یاد خوب امدنت را نقاشی کرده ام و جاده ی سفید رفتنت را خط خطی ، کسی نیست که زندگی را برایم دیکته کند ، غلط هایم را بگیرد روزهای اشتباهم را خط بکشد و مجبورم کند از روی تجربه های غلط ده بار بنویسم . جغرافیای بودن تو مرز دریا را فرا گرفته ، انجا که تویی، ماهیی ها نمی توانند بیایند تا چه رسد به من .تاریخ نشان می دهد قبل از اینکه به یادت بیاورم نبودی ... هر گاه می خواستم بنویسم نوک مدادم می شکست و حالا گاه و بی گاه با کوچکترین یادی از تو قلبم می شکند ... بیا لحظه هایم را قسم بده تا بدانی در نبودنت چه کشیده ام

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
عشق يعنی............
تاريخ: چهارشنبه 1384/07/13 ساعت :9:27 بعد از ظهر
عشق یعنی تا ابد آبی شدن عشق یعنی لحظه ای بارانی لحظه ای شفاف و مهتابی شدن عشق یعنی با وجود زندگی دور از آداب مردم زیستن عشق یعنی لحظه ای خندیدن تا ابد اشک فدایت ریختن عشق یعنی زنگ تکرار نگاه عشق یعنی لحظه ای زیبا شدن عشق یعنی قطره بودن:سوختن عشق یعنی راهی دریا شدن هر چه هست این عشق صدها قلب صاف با حضورش آبی بی کینه است عشق یعنی سبز بودن تا ابد عشق رنگ نقرهای آینه است باید از آرامش دلها گذشت شادمان چون لحظه دیدار شد بهترین آرزوی دل این جمله است باید از عشق تو{عسل}سرشار شد
نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
دوست داشتن زيباست.........
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:52 بعد از ظهر
دو ست داشتن زیباست!! آری آغاز دوست داشتن است گر چه پايان راه نا پيداست من به پايان دگر نينديشم که همی دوست داشتن زيباست...................مهردادکسیکه تنهایی تنها همدمش می باشد
نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
تورا دوست دارم ................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:51 بعد از ظهر
ای شعر شور انگیز عشق! ای زیبای محض ای روشنی گسترده روبرویم بایست! بگذار سپیده را در خطوط نازک دستهای تو ببینم و بوی خورشید را از پیراهن تازه تو بشنوم. در تمام گلدانهایم گل شمعدانی می کارم از پروانه ها نشانی خانه تو را می پرسم و قبل از اینکه دیر بشود کلمه های تازه ای می آفرینم تا با تو حرف بزنم. وقتی ابرها از میان باغ عبور می کنند زیر درختان پرتقال به تو فکر می کنم. تو در کنار دورترین ستاره خفته ای و نمی دانی که بی تو هیچ شوقی برای تلفظ عشق ندارم. وقتی تو هستی همه چیز گل می دهد و شکوفا می شود کفشهای خاکی قطار های خاموش شیشه های غبار گرفته و استخوانهای فرسوده. وقتی نبض تو می زند نوازنده دوره گرد آن آهنگ قدیمی را بی لرزش دست می نوازد. بی تو هرگز سیبی برای زندگی پوست نمی کنم و موهای بنفشه را شانه نمی زنم. بی تو هر گز سراغ شعر نمی روم و به صدای بارانهایی که از دریا بر می گردند گوش نمی دهم . احساس مرا می توانی زیر چترهای آبی و درون گلابی های با طراوت ببینی. می توانی حرفهای مرا زیر خاکسترهای سرد یا در گلبرگهایی که بزودی عسل می شوند جستجو کنی.  

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
اشک دل...............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:51 بعد از ظهر
بی تو بی قرارم وای اگه برنگردی کاشکی این جا بودی و بازم صدام می کردی خیلی وقته رفتی نگفتی چشم براتم ندونستی بی توغریب و بی پناهم خیلی وقته اسمت خشکیده روی لبهام شده شمع یادت ترانه سوز شبهام آشیونم سوخت وقتی که پر کشیدی دلمو شکستی بدون من پریدی قسمت من از تو فقط یک عکس کهنه است مگه می شه بی تو به عکس کهنه دل بست اگر برنگردی تموم انتظارم توی قلب خستم جایی برات ندارم
نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
یگانه تسکین دهنده آرزوهای طلایی دو چیز است : صبر و امید .......
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:50 بعد از ظهر

زیر بارون.اما چه سود.وقتی تنهاس.. وقتی اشکاش روی صورت می شه با بارون ها دریا.. کاشکی یک لحظه ی کوتاه دلتو رها می کردی.. دست عشقو وا می کردی.. تو نذاشتی که بمونه گل لبخند روی لبهاش.. حالا تو می خوای بذاری تا بمونه توی غم هاش.. تو چه سختی..تو که این همه سنگی نبودی.. تو که دستات پرِ پر بود..پر این همه بی رحمی نبودی.. کاشکی تو نرفته بودی.. اشکایی که در آوردی..خودتم پاکش می کردی.. اون منم که غصه دادی.. بدون هیچ گناه..تو به من زندونو دادی.. حالا که اشکای من خون شده از غم.. حالا که دردای من کوه شده رو هم.. حالا وقتی تو دیگه دوسم نداری.. وقتی با تنهاییام تنهام می ذاری.. اما من هنوز می گم دوست دارم..(حتی بیشتر از قدیما) تورو تنها نمی ذارم  

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
بر قلب خود بنویسید. ...........
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:49 بعد از ظهر
زندگی یک بازی درد آور است زندگی یک اول بی آخر است زندگی کردیم اما باختیم کاخ خود را روی دریا ساختیم لمس باید کرد این اندوه را بر کف باید کشید این کوه را زندگانی با همین غم ها خوش است با همان بیش و همان کم ها خوش است

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
عاشقانه................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:49 بعد از ظهر
به نام لیلی و مجنون فاتحان کعبه عشق و به تام خسرو شیرین سرایندگان قصه عشق ** سلام بر معشوق: که چهره اش ماه و چشم ستاره ی اوست... ** سلام بر عشق : که قطره قطره ی اشک شبانه چاره ی اوست... ** به چشم یار سلام: که سوز ما ز نگاه وی شراره ی اوست... ** سلام من به سپهر:که زینت شب ابر پاره پاره ی اوست... ** به شب سلام : که هر ستاره ی رخشنده گوشواره ی اوست... ** سلام بر مادر: که دیده ی همگان عاشق نظاره ی اوست...زندگی فرصت بس کوتاهیست تا بدانیم که مرگ آخرین نقطه پرواز پرستو ها نیست مرگ هم حادثه است مثل افتادن برگ که بدانیم پس از خواب زمستانی خاک نفس سبزبهاری جاریست

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
تو که هستی ............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:48 بعد از ظهر
تو همونی که چشات جام بلوره واسه من تو همونی که صدات اوج غروره واسه من هر که هستی عشق تو تو سینه ام غنچه زده وقتی می خندی جهان پر از سروره واسه من تو همونی که به هر لحظه یه سازی میزنی اما باز خیال تو سنگ صبوره واسه من هر که هستی وقتی دستامو تو دستت می زارم همه دنیا پر از شادی و شوره واسه من تو که هستی که دلم پر می زنه به دیدنت وقتی که نیستی نبودنت عین حضوره واسه من تو که هستی که اگه یه لحظه تنهام بذاری خونه تاریک انگاری که گوره واسه من توی این ره که به دروازه عشقت می روم تیر مژگان سیاهت صنما رمز عبوره واسه من


نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
تو اگر...............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:47 بعد از ظهر
تو گر باشی غنچه ی من باغبانت می شوم يا که باشی مرغکی من آشيانه ات می شوم از برای اين دل تنها و سرگردان من گر تو باشی سر پناهی آستانت می شوم ماه من شو در شب تارو سيه گر تو باشی ماه من من آسمانت می شوم مرغک خوشخوان بی بستان من نغمه خوان در باغ دل من بوستانت می شوم تا نبينم غم در آن چشمان ناز يار شيرين! من فروغ د يد گانت می شوم چشم بد دور از رخ زيبای تو بی محابا خار چشم دشمنانت می شوم بر تن و جانت مبادا درد و رنج تا ابد پاينده باشی من خزانت می شوم 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
غم دوری تو........
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:46 بعد از ظهر
غم دوری تو همچون امواج پر تلاطم درياها بر پهن دشت سينه ام می کوبد و همچون قايق بی بادبانی در کرانه های دوردست اسير امواج عشق تو شدم، مرا درياب. در تاريکی به ياد تو، به نام تو و به خاطر تو اشک غم و جدايی تو از چشمانم جاری می شود و کسی درد مرا نمی فهمد به جز تاريکی شب، هيچ کس نمی تواند مرا از بند غم رها کند مگر يک نگاه عاشقانه و دوستانه و دلفريب تو، هميشه به ياد تو می سوزم وتشنه آب حياتم که از دست تو آن را بنوشم. فقط تو. زندگی شيرين بود با ديدن سيمای تو در جهان چيزی برابر نيست با ديدار تو آن قدر بر کشتی عشقت می نشينم تا سحر يا به ساحل می رسم يا غرق دريا می شوم ای کاش، يک قلم بودم و تمام بدی های زندگی را خط می زدم و به جای آنها، عشق را می نوشتم. ای کاش، جای دلهای مردم بودم آنگاه زشتی ها را بر می داشتم و محبت را به جای آن حک می کردم. ای کاش، کاش های من شدنی بود.

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
کاش می شد.........
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:45 بعد از ظهر

کاش می شد ثانيه ها را نگه داشت. کاش می شد زمان را مرور کرد. کاش می شد دل آنهايی را که شکسته ايم به دست آورد. کاش می سد محبت را تقسيم کرد. کاش می شد عشق را به ارزان ترين قيمت بخريم و آن را به هم هديه کنيم. کاش می شد درخت سبز دوستی را دوباره بکاريم تا ثمر دهد. کاش می شد آينه ی د لمان را با د ستمال مهر از نگار کينه برداريم. کاش می شد عينک بد بينی را از چشممان برداريم و د نيا را شکل د يگری نگاه کنيم... کاش می شد.

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
قسم......................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:44 بعد از ظهر
قسم به اسمان ابی که عطر خدا را در گلها می پيچد و من از ذوق اين عطر افشانی بوستان را به تن می کشم و با طناب ماه بازی می کنم؛ اکنون در بوی گلها خود را شستشو می دهم و دست دراز می کنم و دسته گلی به خود هديه می دهم . در ميان دل خود اسيرم و ازعشق دريا و اسمان مستم ؛ جاده های زندگيم به گل ختم می شود تا در اين مسير راه زندگی ام را گم نکنم .دلم می خواهد نقشی از دلبستگی دستهای پر نيازم را درذهن سيال فضا نقاشی کنم. شبنم سحر گاهی در زندگی ام فداکاری می کند؛ دستم را می گيرد تا غمها را فراموش کنم و دلم رااز هر چه اندوه است خالی شود؛ من به اسمان سلام می کنم و برايش دست تکان می دهم و دلم در شادی می تپد او در همه زندگی من فداکاری کرده است و من نيز او را بوسيده ام ...

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
برای تو.............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:43 بعد از ظهر
اگر من شاعرم شعرم تو هستي اگر من ماهرم مهرم تو هستي اگر من عاشقم عشقم تو هستی مي نويسم خاطرات دختر افسانه را تاببيند سرگذشت يك نفر ديوانه را اگر صدبار مرا از خود براني دوست دارم به زندان حقارت هم كشاني دوست دارم گلي گم كرده ام در باغ هستي گلم پيدا شده آن هم تو هستی چشمام وقتی زيباست که پر از اشک باشه اشک وقتی زيباست که برای عشق باشه عشق وقتی زيباست که برای تو باشه تو وقتی زيبايی که برای من باشی

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
به هر جا که بودم..............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:41 بعد از ظهر
اگر ماه بودم به هرجاکه بودم سراغ ترا از خدا میگرفتم وگر سنگ بودم به هر جا که بودم سر رهگذار تو جا میگرفتم اگر ماه بودی به صد ناز شاید شبی بر لب بام من می نشستی وگر سنگ بودی به هر جا که بودم مرا میشکستی . مرا میشکستی

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
اگر بال داشتم.............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:39 بعد از ظهر
اگر بال داشتم عاشق شدن و گریستن و پرواز را به تو یاد می دادم . اگر بال داشتم تو را به ماه می بردم و می تونستم پیشرفت و ترقی تو را که شاید بعید و دور به نظر برسد زودتر ببینم. اگر بال داشتم سعی و تلاش برای رسیدن به ستارگان و رقابت در آسمان ها را به تو یاد می دادم. اگر بال داشتم تو را از خاک , آتش و باران محافظت می کردم و نمی گذاشتم معنای درک و رنج را بفهمی. اگر بال داشتم تو را همیشه در قلبم برای خود نگه می داشتم و هرگز ما از هم جدا نبودیم. اما همین طور که می بینی من فرشته نیستم که بال داشته باشم و ا گر هم بخواهم هرگز نمی توانم. بنابراین برای همه ی این آرزوها فقط می توانم دعا کنم. با وجود این اگر بال داشتم به تو می رسیدم.

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
این جا مکان عشقه .............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:37 بعد از ظهر

همسفرم می شی ؟آره با توام.با خود خودت.گجا می رم؟ یه سر می رم به مکان عشق ,یه سفر رویایی به یه معبد استثنایی , به یه جایی که فقط مکان پاکی هاست. همون جا که وقتی بلرزه می تونه زندگیتو بلرزونه . وقتی بسوزه می تونه آتیشت بزنه , وقتی بگیره می تونه دلیل مبهم باریدن بی اختیار چشمات مثه ابر بهار بشه. اون جا که اگه بشکنه , آه ناخواستش می تونه قدرته سحر و جادو بگیره

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
دادازاين دل...................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:35 بعد از ظهر

داد از این دل من که چون بسوزد چون شمع گه به ناکامی دوست گه به حال دشمن این دل من چون است؟ گاه چون شعله برافروخته دل گاه چون لاله دلش سوخته گاه چون ابر گرفتهست دلم گه چون دین می رود از دست دلم گه چون دریاست که اندر دل آن سخت طوفان برپاست گاه چون کهنه اجاقی دم سرد جای خاکسترهاست یا نمود دگری از آمال گاه آرام چو طفلی در خواب گه خروشنده چنان جیحون گاه همرنگ شفق آری آری خون است دلم از دست دلم

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
ای لحظه های من...............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:34 بعد از ظهر

ای لحظه های من که در آخرین پناهگاه زمان خفته اید ای لحظه های من که سازنده و معمار گذشته های من بودید که اکنون آغوش زمان را رها می کنید تا آینده ام را بسازید با ظرافت گذر خود چه کردید با دل بی سودای من؟ ای لحظه های خوب و زیبا اکنون که میروم برای سیر و سفر این آخرین وقار کهنه گذشته ها را مشکنید ای لحظه های من که از من گریزانید بی شما به استقبال آینده میروم بی شما به انتظار آن می نشینم که نه می دانم چیست و نه می شناسمش با شما میدانم انچه رفت از دست نمی آید باز و آنچه می ماند لبخند پشیمانیست با شما می فهمم قصه ای آغاز شد قصه ای پایان یافت پس اگر می خندم یا اگر می گریم لحطه ای می گذرد غصه ام بی ثمر است

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
به خدا پای غم عشق تو ما می مانيم........
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :9:28 بعد از ظهر
دلبر اينجاست و ما در طلبش حيرانيم او تبسم زده بر ما که همه گريانيم سوزش سينه يار است که ما می سوزيم شعله قلب نگار است که ما سوزانيم ناز آن چشم خمار است که ما مدهوشيم عطش عشق نگار است که ما عطشانيم ذکر ما کرده که ما ذکر مدامش آريم روز و شب ورد ظهورش به دعا می خوانيم او گل است و همه خاريم ولی دلشاديم بين گلزار وفا خار گل قرآنيم گل قرآنی زهرا به فدايت گرديم ما که عمری است به دنبال تو سر گردانيم هر کجا جلوه کنی باز به ما لطف کنی ناظر محفل ما هستی و ما می دانيم شيوه مردم کوفه روش ما نبود باتو تا لحظه مردن همه هم پيمانيم گر ز گردت همه عالم متفرق بشوند به خدا پای غم عشق تو ما می مانيم

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
تا انکه تورا ديدم..........
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :8:48 بعد از ظهر
سلام به همه عاشق های دنیا.... سلام تورا از عزیزترین دوستانم بیشتر دوست دارم. وخاطره مهروعطوفت های تو هرگز ازیادم نمرود. عزیز ذلم تواز تمام گلهای جهان زیبا تری . تواز خورشید پر فروغ تری از نسیم بهار جان بخش تر. پس تویی که گلهای جهان در مقابل زیبایی عطر آگینت سر تعظیم فرود می آورم. وستایش میکنم . بدان تا مرا جان در بدن هست وقلبی در طپش دوستت دارم .... ودوستت خواهم داشت......... به دنبال کسی بودم که دردم را دوا باشد. میان خستگی هایم صدای آشنا باشد. به دنبال کسی بودم که دستانش پر از امید . میان شعر چشمانش پرازعشق وصفا باشد. بهدنبال کسی بودم که دراین وادی غربت. میان این همه سختی برایم تکه گاه باشد. به دنبال کسی بودم کهتقدیمش کنم دل را. واو هم با نگاه من به خوبی آشنا باشد. به دنبال کسی بودم که چون دریای بی پایان. برایم بی کران باشد وآرام ونهان باشد. به دنبال کسی بودم که مانند شقایقها . همیشه عاشق وشیدا ولیکن جاودان باشد... تا انکه تو را دیدم.

...

 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
من تنها...................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :7:56 بعد از ظهر

دلم گرفته خدایا  تو دل گشایی  کن

من آمدم به امیدت توهم خدایی کن

به بوی دلکش زلفت که این گره بگشایی

 

دل  گرفته ی  ما  بین  و  دل  گشایی  کن

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
خداوندا به فرياد دلم رس...............
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :6:58 بعد از ظهر
پرم از فکر خیال پر از حس ندانسته درونم غویای ست غویای به نام تو که اکنون نصف که نه بلکه تمام زندگی مرا تشکیل می دهی . به تو تکیه کرده ام صادقانه، کودکانه و پاک بدون هیچ رنگ نیرنگی عهد بسته ام با خود که خیانت نکنم چون که تاجر نیستم ولی خوب می دانم که تو هم در بازار تجارت دل کار نمی کنی ولی خوب می ترسم در فکرت کس دیگری باشد .پس امیدوارم که تو هم همان گونه که نشلن می دهی پاک و صادقانه با من رفتار کنی بدون نیرنگ فریب و عهد ببندیم با هم بدون این که در جای مکتوب شده باشد به هم وفادار باشیم تا آن زمان که با هم هستیم. یعنی تا زمانی که نفس جاریست. تا بعدی به بلندای زندگی می روم به دنیای مشکلات .......... کوله باری از غم بر روی دوشمان سنگینی می کند و چون هیچ کس حاضر نیست در غم شریک ما شود و چون دلمان پر است از غم پشت سر هم دل می شکنیم و حال اگر کسی از آن سوی سرزمینهای دور پیدا شود و بخواهد شریک غصه ما شود چون باور نمی کنیم او را می شکنیم چون نمی خواهیم باور کنیم که می توان در همه چیز با هم شریک بود حتی در غم . در کور سوی امید ، دلمان می تپد به امید روزی که کسی باشد که صادقانه با ما شریک شود تا ........................................................ به امید خالی شدن کوله پشتی از غم می روم بر بلندای ظلمت تا فرصتی باشد برای سقوط به دره پرت روشنایی. ..............................................

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
زيرپاي تو.................................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :6:41 بعد از ظهر

 دلتنگم برای قدم زدن در خیال بارانیت همیشه باران پر از یاد توست در خیابانهای خیس از اشک آسمان به دنبال چه می گردم؟ کاش مثل تو می شدم پر از عشق و نور و رستگاری من حضور یک عشق را می فهمم در درونم یک عشق بی هوس به سخاوت آسمان به صداقت خورشید و به طراوت باران دیر گاهیست که حضور خدا را لمس می کنم و سایه ی سنگین نگاه او را حس کاش چشمانم در حسرت آزادی و آرامش نمی سوخت یاس من درست می گفت: حتی اگر شقـایــق هم نباشد زندگی باید کرد

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
فال حافظ..................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :6:37 بعد از ظهر

گاه  بر  روی  زمين  زل   می‌زنم                                               

گاه    بر   حافظ      تفأل   می‌زنم

حافظ    ديوانه   فالم    را   گرفت                                                  

يک  غزل  آمد که  حالم  را  گرفت:

 *ما ز ياران چشم ياری داشتيم*                                      
*خود غلط بود آنچه می
پنداشتيم*

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
اشيانه..........
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :6:33 بعد از ظهر

کنار آشیان تو من آشیانه می کنم
فضای آشیانه را پر از ترانه می کنم
کسی سوال میکند برای چه تو زنده ای
برای زندگی خود تو را بهانه می کنم

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
عاشق تنها ............................
تاريخ: دوشنبه 1384/07/04 ساعت :5:0 بعد از ظهر

دیشب تا به نزدیکی کلبه تنهایی ها به پیش رفتم و تا آخرین نقطه امید صدایش زدم دیشب با گام های آهسته خویش و با لبخند کوچک برکه خودم را به کنار کلبه رساندم با دستی پر از صفا و محبت درش را کوبیدم وبا زمزمه بهار به داخلش رفتم با سبدی پر از خاطرات سفره دلم راپهنه اتاقش گستراندم وبا هزاران امیدوعاطفه به انتظار صبح شب رادربستری از نا امیدی ها سپری نموده ام اما دریغ که صبح دلم خالی از محبت ها و مملو از نفرت ها بود دلم تا آخرش کینه بود نفرت بود، دیوانگی محض بود با چشمانی گریان و با پاهای لرزان به سوی برکه دویدم آهسته خودم را در آب دیدم، دیدم که دیگر برکه مرا پذیرا نیست و مرا نمی خواند و مرا درک نمی کند دیدم شقایق برایم می گرید دیدم سنجاقک دلش را از من پنهان می کند دیدم شب مرا به دست صبح رها می کرده دیدم ماه شب پریان مرا به دست خورشید سپرده تا کمی مفهوم سادگی را از یاد ببرم و بدانم زندگی چیست؟! و بدانم دمیدن بوی عشق در گوش پرنده یعنی!هیچ و بدانم بهاران چه فصلی است؟ و خزان ها به چه رنگندو بدانم که دیگر لبخند گل به باغچه را نخواهیم دید و بدانم فریاد زدن در میان غربت


 

نوشته شده توسط مهدی جعفری | موضوع: | لينک ثابت |
onLoad and onUnload Example